"پرواز"
زئوس هرمس را فرا خواند و نامه ای به او داد و گفت : این را به همسرم هرا برسان که به قهر رفته است خانه ی هفاستسوس.
هرمس پا پوش های بالدارش را پوشید و در یک آن به پرواز در آمد و از روی کوهها پرید و خود را به جزیره ی سرخ رساند و نامه را به هرا داد.
کیکاوس وقتی داستان هرمس را شنید گفت:" چه خوب است که من هم پرواز کنم." و دستور داد کالسکه ی زرینی برایش فراهم کردند. کالسکه ی زرین را به پای عقابها بست و آنان را با تکه گوشتی که مقابلشان آویخته بودفریفت و عقابها برای رسیدن به آن تکه گوشت خیالی به پرواز در آمدند و کیکاوس به آسمان رفت.
ویلبررایت گفت: ماشینی خواهم ساخت که بتواند بپرد و به جای عقابها پروانه گذاشت و به جای گوشت بنزین در حلق پروانه ها ریخت و به پرواز در آمد.
مرغی که می خواست بپرد و نمی توانست گفت: من خواهم پرید اما به تنهایی نمی توانم و بیست و نه مرغ دیگر را با خود متحد کرد و به پرواز در آمدند و سی مرغ بر قله ی قاف فرود آمدند.
وقتی سلیمان گفت: چه کسی می تواند تخت بلقیس را در یک چشم بر هم زدن برای من بیاورد
یکی از جنیان گفت: من! زمان زیر پای من چنان پر شتاب می گذرد که گذر آنرا کسی نمی فهمد.
موسی کاظمی
"ماه"
وقتی بچه بودم می گفتند " ماه دختر است" برای همین به دختر های خوشگل می گفتیم " ماه! مثل ماه است! از ماه هم خوشگلتر است" و اینطور شد که من عاشق ماه شدم. زنهای کوچه هم عاشق ماه بودند وابرو هایشان را به شکل ماه درست می کردند تا ماه شوند. اما بعضی هاشان ماه نمی شدند.
شبهایی که مهتاب بود می رفتم روی مهتابی و از آنجا نگاه می کردم به ماه! ماه من دختری بود که اسمش ماه رخ بود و روی مهتابی روبرو بود. ماه رخ مثل ماه می درخشید و مرا داغ می کرد. او خیره به من و من خیره به او و ماه خیره به ما! ما هر دو عاشق ماه بودیم که روشنی داشت. ما عاشق سایه هایی شدیم که ماه درست می کرد. از سایه بازی خوشمان می آمد.
یک روز که ما هنوز بزرگ نشده بودیم و مهتاب مهتاب بود شنیدیم " دو مرد تجاوز کرده اند به ماه" آن موقع ما آنقدر بزرگ نبودیم که بفهمیم تجاوز یعنی چه !
توی آن جعبه دیدم که دو مرد راه می رفتند روی ماه! چه پاهای بزرگی داشتند! لباس های آن دو مرد عجیب بود. من ترسیدم. تن ماه لخت لخت بود. برهنه و عور مثل زن همسایه که می رفت توی حوض و غش غش می خندید.
اینطور شد که من ماه را طلاق دادم و تمام شعر هایم را سوزاندم و زنها و ماه را از شعر هایم بیرون ریختم.
موسی کاظمی
ساعت ها صامت
عقربه ها ساکن
زمان مدفون
در گور خویش
پس شیشه ی ضخیم غبار آلود
من چشم به در
می دانم که نمی آیی
ایستگاه های متروک را
پرسه پرسه می روم
به انتظار قطاری که نمی آید
و در اسکله های خالی
منتظر سوت کشتی های فرسوده ای می مانم
که هیچ گاه
خط ممتد آبی را
در آبی دریا
تکرار نخواهند کرد
موسی کاظمی
یکی بود یکی نبود. یک قفس بود و یک قناری ، قناری نمی خواند؛ زبانم لال،لال شده بود؛ از اول لال نبود. از وقتی لال شد که فهمید صاحبش یک سلاخ است. قناری یک روزمثل روز های قبل نبود؛ زود از خواب بیدار شده بود. علتش خواب بدی بود که دیده بود. خواب یک گربه دیده بود که به او چنگ و دندان نشان می داد. همین طور که می لرزید از زیر چشم دور و برش را می پائید. وقتی گربه را ندید خیالش راحت شد؛ اما حالا از ترس گربه خوابش نمی برد. می ترسید گربه بیاید و کلکش را بکند. همین طور که اطرافش را می پائید صاحبش را دید که با چکمه و لباس خونین وارد شد و به طرف گنجه رفت. اول کارد خون آلود را از غلاف کمرش بیرون کشید و داخل گنجه گذاشت و بعد چکمه هایش را از پا در آورد و داخل گنجه جفت کرد و لباسهای خون آلود را با لباسهای تمیز عوض کرد و به طرف قفس رفت تا باقنارییش چاق سلامتی کندو برایش آواز بخواند. وقتی به قفس نزدیک شد؛ قناری بیچاره از ترس شیهه ای کشید و بی هوش افتاد.
صاحب قناری مثل روزهای قبل وقتی به خانه می رسید که قناری خواب بود و در حالیکه برای قناری چهچه می زد به سمت قفس می رفت تا او را بیدار کند. وقتی قناری با صدای چهچه صاحب بیدار می شد؛ صاحب می گفت: سلام خوشگل من! یه دهن بخون عزیزم !
وقتی صاحب کنار قفس رسید؛ قناری بیچاره را دید که رو به قبله مرده افتاده بود و پاهایش مثل دو تکه چوب خشک در هوا مانده بود. صاحب پشت هم چهچه می زد تا قناری را از خواب بیدار کند؛ آنقدر خواند و خواند که صدایش گرفت.
صاحب ترسیده فریاد زد: قناری من، قناری چه ات شده عزیزم. خوشگلم!
انگشت کلفتش را از لای میله های قفس روی قلب قناری گذاست. هنوز میزد. ضربان داشت. می توانست طپش قلبش را حس کند.
با خوشحالی فریاد زد: زنده ست. زنده ست.
به حیاط دوید و از دیوار یک تکه کاه گل کند و توی آب سبز خزه بسته حوض که پر ار برگهای زرد و نارنجی و قرمز بود خیس کرد وبه اتاق دوید و کاه گل خیس را زیر دماغ قناری گرفت. قناری یواش یواش چشمانش را باز کرد. وقتی صاحب را دید دو باره بی هوش افتاد.
صاحب هر چه چهچه چهچه زد فایده نداشت؛ آنقدر چهچه زد تا صدایش گرفت. با التماس گفت قناری خواهش می کنم قناری بیدار شد. وقتی چشمش به صاحب افتاد توی قفس کوچکش عقب عقب رفت و خورد به میله های آنطرف قفس، و به دیوار آهنی تکیه کرد. با ترس به صاحب زل زد. صاحب هر چه چهچه زد بی فایده بود. قناری لال شده بود.
صاحب کنار قفس زار زار می گریست و می گفت: عشق من، قناری خوشگل من چه ات شده عزیزم!
اما قناری مثل مرده ها به او زل زده بود. قلب کوچکش شکسته بود.قناری با خودش گفت: قناری هر گز برای سلاخ نخواهد خواند ؛ هر چند سلاخ به قناری کوچکش دل باخته باشد.
سلاخ در حالیکه می گریست در قعس را باز کرد و دستش را داخل قفس کرد و قناری را بیرون کشید و گفت : هر گز باور نکن سلاخی به قناری کوچکی دلباخته باشد. ذهن سلاخ پر از قناره است!
موسی کاظمی
داسنان روایت گر زنی بنام "یولیا واسیلی اونا" است که برای دریفت حقوق نزد صاحب کارش می رود اما آقای خانه به یولیا کلک می رند و ار سر و ته حقوقش می رند با اینکه یولیا میداند دارند کلاه سرش میگذارند اما اعتراض نمی کند و این باعث شگفتی صاحب کارش می شود.داستان از لحاظ شخصیت پرداری و توصیف شخصیت یک نمونه کامل ار شخصیت پردازی است بدون هیچ کم وکسری و اضافه گویی. تعلیق داستان آنجاست که می ینیم صاحب کار می داند دارد سر یولیا کلاه میگذارد. پایان شگفت انگیز داستان وقتی است که یولیا بطور کامل دسمزدش را می گیرد و تشگر می کند و از اتاق بیرون می رود.براستی چرا بعضی ها اجازه می دهند اینجور راحت بهشان زور بگویند.آیا ما خودمان مسئول نیستیم.
موسی کاظمی