من با تجربه شروع به خواندن می کنم، همیشه در میدان جاذبه ی تضاد ها - بلند و آرام،جوان و پیر، بهار و زمستان،اگر بتوانم سیاه و سفید را هم به آن بیفزایم تا با هم زندگی کنند به جای آن که یک دیگر را نفی کنند، سر بلند خواهم بود.
ژوزف البرزjosef albers
نقد داستان بانوئی و آئه و من اثر هوشنگ گلشیری
داستان با ورود نقاش ناشناسی بنام آئه به خانه ی راوی آغاز می شود زنی که هیچ نسبتی با راوی و بانو ندارد. آیا او یک تهدید است. آئه پترز کیست و چرا به خانه ی راوی آمده است. این تعلیق داستان است عنصری که ما را به خواندن ادامه داستان ترغیب می کند.
طرح داستان ساده و روان است غریبه ای به خانه راوی وارد شده است.
غریبه نقاش ناشناسی است که سرزده و ناگهانی وارد شده است.اتفاقا بانوئی همسر راوی هم نقاش است. آئه تابلو هایش فروش نمی رود چون زنده است مردم تابلو نقاش های مرده را می خرند.مکان داستان آلمان است و زن نقاش هم آلمانی است.
زن نقاش دائما تلاش می کند صبح را بکشد اما نمی تواند چون صبح دائما تغییر می کند. درونمایه داستان همین جاست.چه کسی می تواند صبح را بکشد. هر روز یک صبح تازه است در جائی که امید ها بر بادرفته است. شوهر آئه او را ترک کرده و با دختر دیگری زندگی می کند.یک دختر بزرگ هم دارد که با او نیست." صبح هر بار همانطور است که هست. نمی شود کشید هر قدر هم تندتر بکشم عقب می مانم" به عبارتی ما همیشه از تغییرات عقب هستیم هیچ وقت نمی توانیم با تغییرات هماهنگ شویم.
لحن داستان عبوس و نا امید کننده است و فضا هم عبوس است" به هر جاکه نگاه می کنم هوا مثل همیشه است هوا یخ بسته است انگار که پشت حجم هوا صبح نیست هیچ وقت نمی شود حدس زد که صبح از کجا پیدایش می شود وقتی هم این طرف یا آن طرف افق روشن می شود ففط یک خط پهن است مثل یخ به رنگ یخ"
یک جامعه مدرن به درستی در این ژانر مدرن نمود عینی پیدا می کند. شخصیت های مردم گریز و تنها و منزوی هستند.
زاویه دید معطوف به ذهن راوی که دیدگاه بصری او داستان را پیش می برد. گفتگو ها حاوی کشمکش درونی شخصیت هاست و در پیش برد داستان نقش اصلی را دارد و شخصیت سازی می کنند و خلق و خوی شخصیت ها را به نمایش میگذارد.
بانوئی تنها کسی است که طلوع صبح را مخملی میبیند و امید می دهد.
موسی کاظمی
پیر مرد سالها،خمیده ات کرده چون تنه ی درختی در باد، حقیقت را در ژرفای وجود خود داری بی آنکه ارکان های پیر و پشت خمیده ات به آن دست داشته باشند.
دی دیکینسونDeeDickinson
عشتر سوار بر اسپ سپید می تازد
به نرمی نسیم
به تندی باد
از میان تندر باد
مرد را می بیند
بی رحم - سلطه جو - محکم
به محکمی حکم
و سنگینی سنگ
عشتر در پهنای دستان پهن پر ترس
لباس از تن می کند
با عشق مادری
با نیروی جنسی
مرد می گوید:
تو مادر منی
ای بانو
ای الاهه ی من
ای پناه من
تو عشق را می شناسی
تو به من زندگی می بخشی
عشتر می گوید:
آیا معشوق جوانت باب دلت هست!
در شهر من به تو خوش می گذرد!
موسی کاظمی
ذره ذره عذاب می کشم
سخت می کوشم
بی تفاوت باشم
و فراموش کنم
تظاهر می کنم
به چیزی که نیستم
باید سر سخت و غیر طبیعی و خونسرد باشم
و یاد بگیرم
با دهان بسته هجی ی کنم
و صورتم را سرخ نگه دارم
تا ترسم را پنهان کنم
در این خفقان
و هوای مشمئز
و این سردی سرد
که تنم را سرد می کند
ذره ذره
با نوک انگشتان جوهریم
بر سکوت ممتد سفید
خط می کشم
خط خط می کنم
پوست ضخیم شب را
به امید دمیدن فلق
موسی کاظمی