ساعت ها صامت
عقربه ها ساکن
زمان مدفون
در گور خویش
پس شیشه ی ضخیم غبار آلود
من چشم به در
می دانم که نمی آیی
ایستگاه های متروک را
پرسه پرسه می روم
به انتظار قطاری که نمی آید
و در اسکله های خالی
منتظر سوت کشتی های فرسوده ای می مانم
که هیچ گاه
خط ممتد آبی را
در آبی دریا
تکرار نخواهند کرد
موسی کاظمی
یکی بود یکی نبود. یک قفس بود و یک قناری ، قناری نمی خواند؛ زبانم لال،لال شده بود؛ از اول لال نبود. از وقتی لال شد که فهمید صاحبش یک سلاخ است. قناری یک روزمثل روز های قبل نبود؛ زود از خواب بیدار شده بود. علتش خواب بدی بود که دیده بود. خواب یک گربه دیده بود که به او چنگ و دندان نشان می داد. همین طور که می لرزید از زیر چشم دور و برش را می پائید. وقتی گربه را ندید خیالش راحت شد؛ اما حالا از ترس گربه خوابش نمی برد. می ترسید گربه بیاید و کلکش را بکند. همین طور که اطرافش را می پائید صاحبش را دید که با چکمه و لباس خونین وارد شد و به طرف گنجه رفت. اول کارد خون آلود را از غلاف کمرش بیرون کشید و داخل گنجه گذاشت و بعد چکمه هایش را از پا در آورد و داخل گنجه جفت کرد و لباسهای خون آلود را با لباسهای تمیز عوض کرد و به طرف قفس رفت تا باقنارییش چاق سلامتی کندو برایش آواز بخواند. وقتی به قفس نزدیک شد؛ قناری بیچاره از ترس شیهه ای کشید و بی هوش افتاد.
صاحب قناری مثل روزهای قبل وقتی به خانه می رسید که قناری خواب بود و در حالیکه برای قناری چهچه می زد به سمت قفس می رفت تا او را بیدار کند. وقتی قناری با صدای چهچه صاحب بیدار می شد؛ صاحب می گفت: سلام خوشگل من! یه دهن بخون عزیزم !
وقتی صاحب کنار قفس رسید؛ قناری بیچاره را دید که رو به قبله مرده افتاده بود و پاهایش مثل دو تکه چوب خشک در هوا مانده بود. صاحب پشت هم چهچه می زد تا قناری را از خواب بیدار کند؛ آنقدر خواند و خواند که صدایش گرفت.
صاحب ترسیده فریاد زد: قناری من، قناری چه ات شده عزیزم. خوشگلم!
انگشت کلفتش را از لای میله های قفس روی قلب قناری گذاست. هنوز میزد. ضربان داشت. می توانست طپش قلبش را حس کند.
با خوشحالی فریاد زد: زنده ست. زنده ست.
به حیاط دوید و از دیوار یک تکه کاه گل کند و توی آب سبز خزه بسته حوض که پر ار برگهای زرد و نارنجی و قرمز بود خیس کرد وبه اتاق دوید و کاه گل خیس را زیر دماغ قناری گرفت. قناری یواش یواش چشمانش را باز کرد. وقتی صاحب را دید دو باره بی هوش افتاد.
صاحب هر چه چهچه چهچه زد فایده نداشت؛ آنقدر چهچه زد تا صدایش گرفت. با التماس گفت قناری خواهش می کنم قناری بیدار شد. وقتی چشمش به صاحب افتاد توی قفس کوچکش عقب عقب رفت و خورد به میله های آنطرف قفس، و به دیوار آهنی تکیه کرد. با ترس به صاحب زل زد. صاحب هر چه چهچه زد بی فایده بود. قناری لال شده بود.
صاحب کنار قفس زار زار می گریست و می گفت: عشق من، قناری خوشگل من چه ات شده عزیزم!
اما قناری مثل مرده ها به او زل زده بود. قلب کوچکش شکسته بود.قناری با خودش گفت: قناری هر گز برای سلاخ نخواهد خواند ؛ هر چند سلاخ به قناری کوچکش دل باخته باشد.
سلاخ در حالیکه می گریست در قعس را باز کرد و دستش را داخل قفس کرد و قناری را بیرون کشید و گفت : هر گز باور نکن سلاخی به قناری کوچکی دلباخته باشد. ذهن سلاخ پر از قناره است!
موسی کاظمی
داسنان روایت گر زنی بنام "یولیا واسیلی اونا" است که برای دریفت حقوق نزد صاحب کارش می رود اما آقای خانه به یولیا کلک می رند و ار سر و ته حقوقش می رند با اینکه یولیا میداند دارند کلاه سرش میگذارند اما اعتراض نمی کند و این باعث شگفتی صاحب کارش می شود.داستان از لحاظ شخصیت پرداری و توصیف شخصیت یک نمونه کامل ار شخصیت پردازی است بدون هیچ کم وکسری و اضافه گویی. تعلیق داستان آنجاست که می ینیم صاحب کار می داند دارد سر یولیا کلاه میگذارد. پایان شگفت انگیز داستان وقتی است که یولیا بطور کامل دسمزدش را می گیرد و تشگر می کند و از اتاق بیرون می رود.براستی چرا بعضی ها اجازه می دهند اینجور راحت بهشان زور بگویند.آیا ما خودمان مسئول نیستیم.
موسی کاظمی
نقد داستان مغروق اثر چخوف
راوی داستان دانای کل سوم شخص است که با زاویه دید بیرونی که در واقع نویسنده است داستان را بی طرفانه روایت می کند.
ژانر داستان رئالیستی است. رئالیسمی نو و پویا، به این معنی که چخوف آفریینده این واقعیت است. نگاهی طنز آلود به زندگی تلخ مطرودین جامعه ای که به سوی سرمایه داری افسار گسیخته در حرکت است.
مرد معرکه گیری که خودش را غرق می کند تا پولی بگیرد.تعلیق داستان در شخصیت است آیا او خود را غرق خواهد کرد.
زمان و مکان در بهترین حالت است.خیابان ساحلی کناریک رودخانه بزرگ و زمان نیم روز گرم تابستان است.
توصیفات زیبا و موجز داستان را برای خواننده دلنشین می کند" غلغله بر پاست از نوع غلغله هائی که معمولا در نیم روز گرم تابستان بر پا می شود. گرما گرم بار گیری و تخلیه کرجیها و بلم هاست. فش فش کشتی ها ی بخار و ناله و غژغژ جرثقیل را انواع فحش ها و ناسزا ها به گوش میرسید.هوا آکنده از بوی ماهی خشک و روغن قطران است."
شخصیت هم به خوبی توصیف می شود" هیکلی کوتاه با چهره ای سخت پژمرده و پف کرده که کتی پاره و شلوارش وصله دار و راه راه به تن دارد"
این مرد به خاطر پشینه اش که یک نجیب زاده است نمی تواند هر کاری بکند اما نفش مغروق معرکه گیر بازی می کند چون به خون اشرافی و اصیلش افتخار می کند. مردی که کنار ساحل نشسته چه خوب می گوید" در عجبم که غرورتان مانع آن نمی شود که این نمایش را را راه بیندازید"
در پایان می بینیم که زندگی این مرد به اندازه یک کله کلم می ارزد و نه بیشتر! در روندی که سرمایه داری در روسیه قرن نوزده می پیمود ارزش انسان از اشیا کمتر است. یک چکمه یک روبل می ارزد و یک جان سی کوپک، جهانی که به شدت با پول ایلنه شده است.
اصل اول در داسنان کوتاه پرهیز از دراز گوئی است که 115 سال قبل توسط چخوف ابراز شده است و رعایت این مسئله مهم را سر لوحه آثار گرانبهایش قرار داد. در تمام داستانهایش این ایجاز را می بینیم چخوف دریافته بود که دراز گوئی به شعار زدگی در داستان می انجامد. داستان کوتاه حداکثر زندگی در حداقل فضاست.
موسی کاظمی
نقد داستان دهلیز اثر هوشنگ گلشیری
راوی داستان برای پی بردن به هزار توی احساسات شخصیت اصلی داستان یعنی یدالله و نشان دادن کشمکش درونیش و نمایش تحولات روحی و روانی او ما را با فاجعه بی رحمانه ای روبرو می کند. سه فرزند او توی حوض افتاده و خفه شده اند" از جلو اتاق اولی که بچه هایش را دراز به دراز خوابانده بودند گذشت و رفت توی اتاق دومی و در را روی خودش بست همه دیدندکه صورتش مثل یک تکه سنگ شده بود" یداله کارگری است که در گذشته زندگی سیاسی داشته است و دستگیر و زندانی شده است و در زندان شکسته است به همین دلیل همرزمان سابقش او را ترد کرده اند و او به مبارزه پشت کرده و بعد از خلاصی از زندان ازدواج کرده و خانواده تشکیل داده است و حالا مورد بی مهری دوستان سابقش قرار دارد" هیچ حرف نزد توی کارخانه هم حرفی نزده بود یعنی از خیلی وقت پیش بود که حرف نمی زد"
" وقتی برگشت همه فهمیدند که زه زده است او هم ابائی نداشت می گفت آدم همه چیز را تحمل می کند شلاقی که تو پوس آدم می شینه دستبند و آتش سیگار و هزار کوفت دیگه رو اما دیگه نمی تونه ببینه.... برا هیچ و پوچ یه عمری بمونه تو اون سولدونی که چی"
یداله برای جبران بی مهری رفقا به خانواده و عرق پناه می برد اما آنجا هم آرامشی ندارد او دیگر خود را نمی شناسد. هویتش را به عنوان یک انسان از دست از دست داده است و تبدیل به سنگ شده است حتی زنش را نمی شناسد" مادر بچه ها بلند تر گریه کرد و مرد نگاهش کرد و دید که چه قدر خطوط صورتش کهنه و نا آشنا شده است"
یداله در دهلیز تاریکی پیش می رود" مرد توی دهلیز بود صورتش مثل سنگ سخت و گوشه دار بود" تمام زندگیش درون همین دهلیز گذشته است زمانی فرمانبر حزب بود و زمانی دیگر فرمانبر دیگران، دهلیز داستان فرو پاشی فرد درون خودش است تمی که گلشیری به شدت به آن علاقمند بود و در بیشتر داستانهایش این تم را به کار می گرفت. شازده احتجاب فرو پاشی اشرافیت است و فرو پاشی روابط شازده با زنش و در نقشبندان که روایت فرو پاشی زندگی زناشوئی جواد بهزاد شخصیت اصلی و راوی داستان است.
داستان مدرن بهترین ژانری است که می توان فرو پاشی را نشان داد.
زبان داستانهای گلشیری اغلب زبان فاخر است و در این داستان هم از این زبان استفاده می کند. زمان داستان از الگوی داستان مدرن پیروی می کند و در زمان پس و پیش می رود و مکان هم تابع زمان است.
در داستان مدرن پیرنگ نمایش چندانی ندارد و از الگوی داستان رئالیستی پیروی نمی کند و روابط علی و معلولی چندان اهمیتی ندارد شخصیت درون کلافی از خاطرات محصور است و از آن رهائی ندارد.
موسی کاظمی