روایت

شعر و داستان های من

روایت

شعر و داستان های من

نخستین مناطق که تمدن شهری بر آنها بنا شد بین النهرین بوده است.تمدن های مهم عموما با یک نظام خشک و خشن پدید می آیند و به تدریج نرم می شوند و در مرحله ای خاص که جنبه های مفید عرف قدیم هنوز به قوت خود باقی است  و مضراتی که با از میان رفتن عرف قدیم همراه است هنوز بر اجتماع مستولی نشده این تمدن به دوره درخشان از نبوغ می رسد. از آن زمان که تاریخ نوشته شده در دست است تا کنون لااقل شش هزار سال می گذرد.

فرهنگ اروپایی و آمریکایی ما در طی قرون از راه جزیره کرت ویونان و روم و از فرهنگ خاور نزدیک گرفته شده است.

تمدن را می توان به شکلی کلی آن عبارت از نظمی اجتماعی دانست که در نتیجه وجود آن خلاقیت فرهنگی امکان پذیر شود و جریان پیدا کند. 

در تمدن چهار رکن و عنصر اساسی می توان تشخیص داد

1 - پیش بینی و احتیاط در امور اقتصادی

2 - سازمان سیاسی

3 - سنن اخلاقی و کوشش در راه معرفت و بسط هنر

4 - ظهور تمدن هنگامی امکان پذیر است که هرج و مرج و نا امنی پایان پذیرفته باشد.

موسی کاظمی

سوگ سیاوش

شب سیاه

شب سیاه عزا

پرچم های سیاه

صدای سنج

آوای طبل

بوی آتش و دود

بوی عرق تن اسب

اسبی که چون باد

می تازد

خیز بر می دارد

از میان آتش و دود

زنی در اندرون

ضجه می زند

بر گناه خویش

در شب سیاه عزا

موسی کاظمی

دریا

"دریا"

و خداوند خدا گفت: اول آب بود و همه چیز را از آب آفریدم.

نخسنین حیات از آب فرا آمد و نخستین مرگ در آب فرو شد؛ از همانجا که نخستین حیات آمد ؛ نخستبن مرگ آغاز شد. این راز آب است. تولد و مرگ. این بیکران راز آمیز! و چنین شد که دریا در ناخود آگاه جمعی ما طوفان شد و حیات را بلعید و مرگ را بر بلندی تف کرد و حیاتی دیگر پدید آمد. در این آبی بیکران حیاتی دیگر از گل در آمد.

آنگاه که خشم خداوند خدا فرو نشست؛ بی زمانی به دریا ودیعه شد تا آنگاه دیگر ، که خداوند خدا بر انسان خشم گیرد؛ دریا ها از هم گشوده گردد و موجهای کوه پیکر بر شانه های انسان ستیزه جو سوار گردد و بلعیده شود انسان!

ایهب به دنبال وال سفید به اعماق رفت تا جاودانه گردد. آنجا که زیبایی محض بود؛ زیبایی بدون توصیف: وصف ناپذیر! آنجا که فواره های دود از منخرین آب بیرون می جهد. آنجا نخستین آفرینش است.

موسی کاظمی

پرواز

"پرواز"

زئوس هرمس را فرا خواند و نامه ای به او داد و گفت : این را به همسرم هرا برسان که به قهر رفته است  خانه ی هفاستسوس.

هرمس پا پوش های بالدارش را پوشید و در یک آن به پرواز در آمد و از روی کوهها پرید و خود را به جزیره ی سرخ رساند و نامه را به هرا داد.

کیکاوس وقتی داستان هرمس را شنید گفت:" چه خوب است که من هم پرواز کنم." و دستور داد کالسکه ی زرینی برایش فراهم کردند. کالسکه ی زرین را به پای عقابها بست و آنان را با تکه گوشتی  که مقابلشان آویخته بودفریفت و عقابها برای رسیدن به آن تکه گوشت خیالی به پرواز در آمدند و کیکاوس به آسمان رفت.

ویلبررایت گفت: ماشینی خواهم ساخت که بتواند بپرد و به جای عقابها پروانه گذاشت و به جای گوشت بنزین در حلق پروانه ها ریخت  و به پرواز در آمد.

مرغی که می خواست بپرد و نمی توانست گفت: من خواهم پرید اما به تنهایی نمی توانم و بیست و نه مرغ دیگر را با خود متحد کرد و  به پرواز در آمدند و سی مرغ بر قله ی قاف فرود آمدند.

وقتی سلیمان گفت: چه کسی می تواند تخت بلقیس را در یک چشم بر هم زدن برای من بیاورد

 یکی از جنیان گفت: من! زمان زیر پای من چنان پر شتاب می گذرد که گذر آنرا کسی نمی فهمد.

موسی کاظمی

ماه

"ماه"

وقتی بچه بودم می گفتند " ماه دختر است" برای همین به دختر های خوشگل می گفتیم " ماه! مثل ماه است! از ماه هم خوشگلتر است" و اینطور شد که من عاشق ماه شدم. زنهای کوچه هم عاشق ماه بودند وابرو هایشان را به شکل ماه درست می کردند تا ماه شوند. اما بعضی هاشان  ماه نمی شدند.

شبهایی که مهتاب بود می رفتم روی مهتابی و از آنجا نگاه می کردم به ماه! ماه من دختری بود که اسمش ماه رخ بود و روی مهتابی روبرو بود. ماه رخ مثل ماه می درخشید و مرا داغ می کرد. او خیره به من و من خیره به او و ماه خیره به ما! ما هر دو عاشق ماه بودیم که روشنی داشت. ما عاشق سایه هایی شدیم که ماه درست می کرد. از سایه بازی خوشمان می آمد.

یک روز که ما هنوز بزرگ نشده بودیم و مهتاب مهتاب بود شنیدیم " دو مرد تجاوز کرده اند به ماه" آن موقع ما آنقدر بزرگ نبودیم که بفهمیم تجاوز یعنی چه !

توی آن جعبه دیدم که دو مرد راه می رفتند روی ماه! چه پاهای بزرگی داشتند! لباس های آن دو مرد عجیب بود. من ترسیدم. تن ماه لخت لخت بود. برهنه و عور مثل زن همسایه که می رفت توی حوض و غش غش می خندید.

اینطور شد که من ماه را طلاق دادم و تمام شعر هایم را سوزاندم و زنها و ماه را از شعر هایم بیرون ریختم.

موسی کاظمی