خاکستری
سایه ها سیاه
بی رنگی
سرد است
تنها آنجا که انسان ها هستند، رنگ هست،
تنها در رنگ ، گرما هست.
تنها در گرما ، زندگی هست.
تا زانو در گرد خاکستری
زندگی خود را به جلو می کشد.
همان گرد است که می پوشاند،
پشت های زنده را
کوه ها و درختان را،
وسقف های نخلی
خانه های تاریک را،
و آسمان هم:
از خاکستری
تا سیاه
تا دور های افق،
تنهاخاکستری،
از گرد خاکستری می ریزد،
سرد،
دلمرده،
در ابدیت
خاکستری
استیو سانو
هنوز صبح زود است، کامیون شیر و ماشین نان با در های گرم
در نور برنجی صبح بیهوده انتظار می کشند
صف چرخ های خرید پر جلا
همچون پرچین طلایی ایستاده است
با سوراخ هایی برای حیوانات و کودکان
کامیون ها محتویات شان را تف می کنند
جلوی مردانی با دفتر های یاد داشت
مردانی با خودکارهای گرسنه ی پشت گوش
به خیابان می روم
که نا من تنهاست
بر زمین سنگینی می کند
نمی توانم خود را متمرکز کنم
خیابان خالی است
جایی در همسایگی
می شنوم خش خش
روزنامه ها صبح را، مرا غمگین می کنند
خبر ها
توجه مرا به خود جلب نمی کنند
من می توانم به اندازه کافی کاغذ با سرب غم خود پر کنم
ولی
با علاقه گوش می کند، که چطور جهان بر هر در بسته یی یک بار می کوبد
از آشپزخانه ها صدای زمزمه و خش خش به هم خوردن استکان و نعلبکی می آید
و صدای همهمه ی دریا از شیر های آب
مردان در پیراهن های آهار خورده سینه جلو می دهند
و ربش می تراشند و تف می کنند
و در آیینه پی تصویر مثبتی
از زندگی شان می گردند
به تعجب می افتند
از خاکستری بودن موها
و تنبلی زن هاشان
و بعد فراموشش می کنند
در پخش تجاری فواره ها
شروع به زندگی مصنوعی می کنند
و من با آب خسته همدردی دارم
که پمپ ها به آسمان می پاشند. خود را
چون آب در حال سقوط می یابم، که تصفیه شده،
جمع آوری شده و رو به آسمان
پرتاب شده، تا دو باره سقوط کند
اتوبوس ها بر چرخ های سرد می لغزند
غژ و غژ کنان به سوی چراغ راهنما
و هر صد و پنجاه متری بوق می زنند،
چراغ های خیابان یکی پس از دیگری خاموش می شوند
انوبوس ها برای شان ناله می کنند،
دود شیشه یی
سرشار ربع دلاری
آن بالا در فرودگاه
موتور ها ضجه می کشند؛ شروع می کنند به نعره کشیدن،
دود پر از هوای خشن
متعفن
من اما هیچ میلی ندارم
به عکس موتور ها،
چون به خیابان تو می پیچم
تحریک غریزی جسمت را حس می کنم
تازه در آستانه ی خواب
به طریقی معما گونه دریافت
که استخوان خشک نازک انگشتم
در دستکش دوشنبه
مقابل در خانه ات به تردید افتاد
و در حالی که من
به سلامت می اندیشیدم
تو در رویای
خداحافظی با من بودی
روبین نلسونrobin nelson
"
« تاریخ یکی از سلسله گفتمان های موجود راجع به جهان است .» ( جنکینز ، ترجمه نوذری ؛ آگاه )
« تاریخ چیزی است در نوع خود بی نظیر ، نوعی بازی زبانی » ( همان)
« ملاک روایت تاریخی حقیقت است اما ملاک اثر هنری میزان لذتی است که در مخاطب می آفریند » ( بابک احمدی نشر مرکز )
« تبیین تاریخی از منطق علی علیت ، استقراء و قیاس پیروی نمی کند بل تابع منطق داستان است ( همان )
موج بزرگ - هوکوسای
مقابل آن آبی دریاست و آبی فوجی، مقابل خمیده ،آبی صورت های مردان چنان سفید
همچون برف بر قله،
همچون شانه ی موج بر زمینه ی آسمان به رنگ
قایق ها، در مقابل علایمند در هوا،
سکون موج ، که کمی غریبه ی زود رنج را می ماند که بر روی کوه در آسمان خاکی رنگ
تکه ها می بارند، و مردان آبی تکیه می دهند به دریا مثل برف و موج
مثل کوه به آسمان
در دریای نقاش
همه ی ماهی گیران در امانند،
همه ی خشم
تسلیم اراده ی هماهنگی اوست
اما آن بی خبری که
بدون خیال بدی به گوشه ای می پیچد
پشت دیوار می شنویم فریادش را
او نیمی در این جهان نیمی خارج از آن است
مردان است
اما در پایه ی کوه نمی بینید کرانه ی آسمانی رنگ را
او مطمئن نیست حتی از خودش
جهانش پوسته ای است
ماهی می گیرد در دریای پر از مار و نزدیک می شود موج به موج
به آرارت
دونالد فینکلDonald Finkel
وقتی پسر کوچکی بودم اغلب به دیدار پدر بزرگ می رفتم. او همیشه این احساس را به من میداد، که بزرگ هستم،از این راه که دستم را محکم می فشرد، منتها دست ظریف و کوچک من در پنجه های قدرتمند او گم می شد. و من با نگاه کودکانه ام، این سراسر مرد را اینطور می دیدم:واقعا غول پیکر
وقتی بزرگتر شدم، رفته رفته اندازه هایش برایم طبیعی شدند - فقط دستهایش همیشه برای من بزرگتر از حد معمول باقی ماندند. هنوز در خاطرم هست که چطور این دستهای غول پیکر ، ته ته جیبش را می گشتند و هر بار یک ربع دلاری بیرون می کشیدند که با آن من اجازه ی خرید یک بستنی را داشتم. وقتی برادرهای کوچکم به دنیا آمدند، پدر بزرگ آنها را در دستهایش تاب میداد، در دستهایی که بر ادر هایم عملا در آن گم می شدند، این دستها همیشه حاضر بودند، برای بلند کردن من، هنگامی که دوچرخه سواری یاد می گرفتم، و نیز برای بغل گرفتن من وقتی غم و غصه داشتم،حتی امروز هم وقتی که می افتم،آرزو می کنم کاش آن دستهای بزرگ هنوز هم برای بلند کردنم حاضر بودند.
مایک هیوزMike Hughes