نقد داستان آتش زردشت اثر هوشنگ گلشیری
هفت فراری از انقلاب، هفت فراری از هرج و مرج سیاسی حاصل از انقلاب، هفت تبعیدی، گریخته از کشورهاشان، همه جمع شده در یک اتاق در آلمآن دربنیاد هانریش بل" سه طرف اتاق شیسه بود و طرف دیگر دست راست طرح باری بود چوبی بی هیچ قفسه بندی.... و یک قفسه کتاب که بیستر آثار هانیرش بل بود" هانیرش بل نویسنده ای است که جامعه توتالیتر را تجربه کرده است و داستانهایش کالبد شکافی جوامع توتالیتر است.
افراد ساکن اتاق- راوی و همسرش بانویی - یک نقاش ایرانی و زنش - یک نویسنده روس به اسم ناتاشا - یک زوج آلبانیایی و دخترش که دختر شبها کابوس تهاجم شورشی به خانه شان را می بیند مرد آلبانیایی که اسمش یلوی و آهنگساز است.
در آلبانی بر ضد حکمت کمونیستی استالینی شورش شده است و در ایران دوران پس از انقلاب علیه سلطنت است و روسیه پس از فرو پاشی کمونیسم است.
همه چشم به تلویزیون آلمان دوخته اند تا آخرین اخبار را از کشور های فرو پاشیده شان بشنوند و منتظر تلفن هستند.نگران و منتظر اما خبر های خوشی در راه نیست." دانشجو ها و محصل ها رفته اند جلو سفارت آلمان فریاد کرده اند زیاد راجع به همین دادگاه برلن خواسته اند به سفارت حمله کنند"
وقتی در باره انقلاب ها صحبت می کنند همه به یک جا می رسند" وقتی خونریزی باشد برنده کسی است که می تواند بکشد" و سلیویا تظاهرات علیه زنان را در ایران بیاد می آورد" یا روسری یا تو سری" و اینکه چگونه زنان را مجبور به تحمل حجاب اجباری کردند.
راوی به مراد که از بازماندگان نظام سلطنت است با تاسف می گوید" ما را بگو جوانی مان را برای رسیدن به چه آرمانی تلف کردیم"
سیلویا می گوید" زردشت، بله آتش قبله بود. نه؟"
حالا آتش انقلاب بر افروخته شده اما این آتش زردشت نیست که می گفت پندار نیک - گفتار نیک- کردار نیک. پندارنیک به گفتار نیک نیجامید و کردار نیک در پی نداشت.
داستان آتش زردشت با ساختار مدرن تعارض افراد با خودشان است و کشمکش درونی این شخصیت ها را به نمایش می گذارد. نویسنده به خوبی تحولات روحی و روانی شخصیت ها یش را رصد می کند و با نقص ساختار خطی زمان روایت را به کلاف در هم پیچیده خاطرات بدل می کند. داستان آتش زردشت داستان فرو پاشی اندیشه هاست که روزی مقدس بودند.
موسی کاظمی
نام- حسن
نام خانوادگی -حسنی
تاریخ تولد - 1330/05/15
شماره شناسنامه - 1111
نام پدر - قربان
حکومت او را با این مشخصات می شناخت و کنترل می کرد. زندگیش تمام کنسرو شده بود و مهر استاندارد سلامت آنرا تائید می کرد. جای نگرانی نبود.
در گذشته عاشق دختری بود که قبل از رفتن به سربازی به او گفته بود دوستت دارم و با این مشخصات به او دلبسته بود.
نام - ناهید
نام خانوادگی - احمدی
تاریخ تولد - 1327/10/10
شماره شناسنامه - 1010
نام پدر - شکر الله
از خدمت سربازی که برگشت ناهید نبود.حسن برای یافتنش به همه جا رفت. هر جا که می دانست و نمی دانست و نشانی یا رد پایی می یافت. رد بوی او را می جست و چون سگی که صاحبش را گم کرده باشد به همه جا سرک می کشید تا او را بیابد.
وقتی با دست خالی و قلبی بیمار باز گشت به پارکی رفت.آن روز یک عصر دل انگیز پاییزی بود.
عصر دل انگیز پائیزی (این تعبیر حسن است به نویسنده ربطی ندارد) روی نیمکت چرکی که استفراغ آدم را( این قسمت زشت هم تعبیر حسن است و نویسنده مسئولیتش را نمی پذیرد) بالا می آورد روی نیمکت در قسمت مجرد ها نشست ( به اطلاع خوانندگان می رسانم تا آنجا که در گوگل سرچ کرده ام چنین پارکی فقط در یک قسمت از کره ی زمین موجود است و همتای دیگری ندارد علاقمندان می توانند نقشه اش را در گوگل جستجو کنند)
حسن از لابلای کاج ها داشت قسمت خانوادگی را نامحرمانه دید می زد (البته بدون منظور و به چشم برداری) زن ها و مرد ها را می دید که دور از هم نشسته و به جیغ جیغ بچه ها گوش می دهند.جیغ جیغ بچه ها که از دور می آمد قلبش را به درد می آورد. دستش را روی سینه گذاشت و فریاد زد " عشق بیماری احمق هاست"
نسیم خنکی که بر پیشانی عرق کرده اش می وزید او را روی نیمکت چپه کرد. در حالیکه مردمکهای بی حرکتش را به صدای جیغ جیغ بچه ها دوخته بود گفت " برای زنده ماندن به هیچ کس باج نخواهم داد"
موسی کاظمی
حرکت از تیپ به فرد و از فرد به صورت ازلی یا کهن الگو
تبپ شخصیتی مشخص اجتماعی مانند یک قصاب یا بقال یا کارمند
فرد شخصیتی فراتر از وظیفه ای است که شخص در جامعه بر عهده دارد
در حالت اشتغال فردیت ما حضور دارد اما غلبه یا تیپ یا شخصبته
فردیت در حالت بیکاری ،فراغت و بطالت ظهور پیدا می کند
چنانچه در زمان فراغت هم تیپ اجتماعی ما غالب بر فردیت ما باشد فردیت گم می شود به این حالت از خود بیگانگی می گویند در حقیقت ما نباید به وسیله شخصیت یا تیپ اجتماعی تعریف شویم
فردیت حالتی است که با توسل به تفکر ، هنر ، زیبایی شناسی به تولید اندیشه در خصوص وقایع مختلف می پردازیم و مشکلات و گره های وجودی خود را باز می کنبم و از این رهگذر به آرامش می رسیم
در جریان تفکر که در زمان غیر از اشتغال به کار ، به مفاهیم اساسی موجودیت خویش می پردازیم ارتباط ما با کهن الگو ، صورت های ازلی بر قرار می شود چرا که اندیشه اصیل در ساختار زبان به منصه ظهور می رسد زبان نیز مشحون از صورت های یاد شده ست و متفکر صرفا با مداقه بر آن بدان دست یافته و در قالب کلمات با گفتار و نوشتار آن را ارایه می دهد تفکر محصول اندیشه یک فرد نیست بلکه ماحصل کلیه تفکراتی است که در طول اندیشه بشریت ایجاد شده و با دخالت زبان به نسل های بعد انتقال یافته است محصولی که در طول زمان به دبگر ابنا بشر منتقل شده چکیده تفکراتی است که در شکل آرکی تیپ یا صورت ازلی یا کهن الگو می شناسیم شکافتن صورت ازلی در میان آوردن تفکری است که در طول زمان حرکت کرده و به ما رسیده است
داستان بارتلمی یک راست و بدون حاشیه پردازی می رود سراغ اصل موضوع و آن پاره کردن صفحات کتاب توسط نی نی است و مجازاتی که اولیا نی نی برای جلوگیری از عمل مجرمانه ی نی نی ( بنا به تعریف اولیا ی نی نی) برای پاره کردن صفجات کتاب وضع کرده اند. اما این قانون نمی تواند نی نی از ارتکاب جرم باز دارد( جرم به تعریف اولیا نی نی) و او همچنان به عمل مجرمانه اش ادامه می دهد و قانون قادر نیست جلو او را بگیرد تا اینکه اولیا نی نی تصمیم می گیرند با نی نی همکاری کنند و به او آزادی عمل می دهند و این جاست که دیگر عمل نی نی مجرمانه تلقی نمی شود و دیگر جرمی بنام پاره کردن صفحات کتاب وجه حقوقی ندارد. کاری که هم اکنون در بسیاری از کشور های پیشرفته به آن عمل می شود و در کشور هایی مثل هلند و بعضی از کشور های آمریکای لاتین دولت بین معتادان مواد مخدر سالم توزیع می کند و با این عمل هم با قاچاق مبارزه کرده است و هم مواد سالم را به معتادان می دهد و زندان ها هم از زندانی خالی می شود و مورد دیگر قانونی کردن ازدواج همجنس گران است کا با این عمل هم آنها به حقوقشان می رسند و هم دیگر جرمی بنام همجنس گرایی وجود ندارند.
بارتلمی در این داستان با زیرکی این معضل را مو شکافی کرده و راه حل ارائه می کند.
موسی کاظمی
نخستین اشتباهی که نینی کرد، جردادن صفحات کتابش بود. خب ماهم قرار گذاشتیم هر ورقی راپاره میکند چهار ساعت توی اتاقش بماند و در را به رویش ببندیم. اوائل، روزی یک صفحه پاره میکرد، قرار ماهم سرجایش بود. گرچه گریه و داد و فریاد او پشت دربسته اعصاب آدم راخرد میکرد. گفتیم که این بها را باید بپردازی، یا بخشی از آن را. بعداً که دستهایش ورزیده شد دو ورق را پاره میکرد که باید هشت ساعت پشت دربسته تنها میماند. مزاحمت هم دوبرابرمیشد. اما نی نی دست برنمیداشت. باگذشت زمان روزهایی رسید که سه یا چهار ورق را پاره میکرد. ما هم مجبورمیشدیم شانزده ساعت پشت سرهم او را توی اتاق بیندازیم. با این کار تغذیهاش دچارمشکل میشد و زنم را دلواپس میکرد. اما به نظرمن وقتی مقرراتی وضع میشود، باید به آن بچسپی و گرنه نتیجهی عکس میدهد. آن موقع چهارده یا پانزده ماهه بود. اغلب هم بعد از یک ساعت و خردهیی گریه کردن به خواب میرفت، که نعمتی بود. اتاق خیلی قشنگی داشت که با اسب چوبی گهوارهیی وحدودِ صدعروسک و جانور پر شده بود. اگر از وقت استفاده ی درست میکرد کلی میتوانست کار بکند. با جورچین و اسباب بازی. متأسفانه گاهی اوقات که در را باز میکردیم میدیدیم کاغذهای بیشتری پاره کرده و باید رقم را بالا میبردیم.
هرازگاهی مختصری ازشرابمان را به نینی میدادیم، شراب سفید، قرمز و آبی وخیلی جدی با او حرف زدیم. اماهیچ فایده ای نداشت.
باید بگویم که خیلی باهوش بود. وقتی بیرون از اتاق بازی میکرد، باید بودی و میدیدی، هر وقت کتاب کنارش بود، نگاه که میکردی معلوم نمیشد عیبی دارد. اماوقتی دقیق نگاه میکردی میدیدی که گوشهای از آن پاره شده، ولی من خبرداشتم چکارکرده. این گوشهی کوچک را پاره کرده و قورت داده بود. باید به حساب میآمد که آمد.
به هرحال نی نی نقشههای مرا نقش برآب میکرد. زنم میگفت شاید زیادی سخت میگیرم. می گفت بچه لاغر شده است. اما من حالیاش کردم که بچه حالا حالاها وقت دارد، باید توی دنیا با دیگران زندگی کند، باید توی دنیایی زندگی کند که کلی مقررات دارد واگر آدم نتواند با این مقررات کنار بیاید توی دنیای سرد و بیروحی گیر میافتد که همه از او فرار میکنند. طولانیترین مدتی که او را توی اتاق حبس کردیم هشتاد و هشت ساعت بود... و زنم با دیلم دررا از لولا کند. تازه بچه دوازده ساعت بدهکاربود، چون بیستو پنج صفحهیی را پاره کرده بود.
لولای در را دوباره درست کردم و قفل بزرگی به آن زدم، از آنهایی که فقط با کارت مغناطیسی باز میشود، کارت را هم پیش خودم نگه داشتم.
اما اوضاع بهتر نشد. در را که باز میکردیم بچه مثل خفاشی که از دخمه بیرون می آید از اتاق بیرون میجست و به سمت اولین کتاب دم دستش هجوم میبرد، کتاب شب به خیر ماه یا هر چیز دیگر را مچاله میکرد و جر میداد. سی وچهارصفحهی شب به خیرماه ظرف ده ثانیه کف اتاق بود. به اضافه ی جلد. کمی نگران شدم، با جمع بدهیهایش برحسب ساعت، دیدم که تا سال 1992 نمیتواند از اتاق بیرون بیاید، البته اگرتا آن وقت چیزی اضافه نمیشد. خیلی رنجور شده بود، چند هفته میشد که او را به پارک نبرده بودیم. خب به هرحال یک بحران کم و بیش اخلاقی روی دستمان مانده بود.
با اعلام آزادی پاره کردن اوراق کتاب و اینکه علاوه بر آن، پاره کردن کتاب در گذشته هم کار درستی بوده، ماجرا راحل کردم. یکی از کارهای جالبی که آدم وقتی پدر مادر باشد ارزش دارد. من و نینی شادمان کف اتاق نشستیم و کنار هم دیگر ورقهای کتاب را جر دادیم، گاهی هم محض سرگرمیبه خیابان میرفتیم وشیشهی ماشینها را خرد میکردیم.
نویسنده: دونالد بارتلمی
مترجم: اسدالله امرایی