روایت

شعر و داستان های من

روایت

شعر و داستان های من

اندیشه ی بشری

حرکت از تیپ به فرد و از فرد به صورت ازلی یا کهن الگو 

تبپ شخصیتی مشخص اجتماعی مانند یک قصاب یا بقال یا کارمند

فرد شخصیتی فراتر از وظیفه ای است که شخص در جامعه بر عهده دارد 

در حالت اشتغال  فردیت ما حضور دارد اما غلبه یا تیپ یا شخصبته 

فردیت در حالت بیکاری ،فراغت و بطالت ظهور پیدا می کند 

چنانچه در زمان فراغت هم تیپ اجتماعی ما غالب بر فردیت ما  باشد  فردیت گم می شود به این حالت از خود بیگانگی می گویند در حقیقت ما نباید به وسیله شخصیت یا تیپ اجتماعی تعریف شویم 


فردیت حالتی است که با توسل به تفکر ، هنر ، زیبایی شناسی به تولید اندیشه در خصوص وقایع مختلف می پردازیم و مشکلات و گره های وجودی خود را باز می کنبم و از این رهگذر به آرامش می رسیم 


در جریان تفکر که در زمان غیر از اشتغال به کار ، به مفاهیم اساسی موجودیت خویش می پردازیم ارتباط ما با کهن الگو ، صورت های ازلی بر قرار می شود چرا که اندیشه اصیل در ساختار زبان به منصه ظهور می رسد زبان نیز مشحون از صورت های یاد شده ست و متفکر صرفا با مداقه بر آن بدان دست یافته و در قالب کلمات با گفتار و نوشتار آن را ارایه می دهد تفکر محصول اندیشه یک فرد نیست بلکه ماحصل کلیه تفکراتی است که در طول اندیشه بشریت ایجاد شده و با دخالت  زبان به نسل های بعد انتقال یافته است محصولی که در طول زمان به دبگر ابنا بشر منتقل شده چکیده تفکراتی  است که در شکل آرکی تیپ یا صورت ازلی یا کهن الگو می شناسیم شکافتن صورت ازلی  در میان آوردن تفکری است که در طول زمان حرکت کرده و به ما رسیده است

داستان بارتلمی یک راست و بدون حاشیه پردازی می رود سراغ اصل موضوع و آن پاره کردن صفحات کتاب توسط نی نی است و مجازاتی که اولیا نی نی برای جلوگیری از عمل مجرمانه ی نی نی ( بنا به تعریف اولیا ی نی نی) برای پاره کردن صفجات کتاب وضع کرده اند. اما این قانون نمی تواند نی نی از ارتکاب جرم باز دارد( جرم به تعریف اولیا نی نی)  و او همچنان به عمل مجرمانه اش ادامه می دهد و قانون قادر نیست جلو او را بگیرد تا اینکه اولیا نی نی تصمیم می گیرند با نی نی همکاری کنند و به او آزادی عمل می دهند و این جاست که دیگر عمل نی نی مجرمانه تلقی نمی شود و دیگر جرمی بنام پاره کردن صفحات کتاب وجه حقوقی ندارد. کاری که هم اکنون در بسیاری از کشور های پیشرفته به آن عمل می شود و در کشور هایی مثل هلند و بعضی از کشور های آمریکای لاتین دولت بین معتادان مواد مخدر سالم توزیع می کند و با این عمل هم با قاچاق مبارزه کرده است و هم مواد سالم را به معتادان می دهد و زندان ها هم از زندانی خالی می شود و مورد دیگر قانونی کردن ازدواج همجنس گران است کا با این عمل هم آنها به حقوقشان می رسند و هم دیگر جرمی بنام همجنس گرایی وجود ندارند.

بارتلمی در این داستان با زیرکی این معضل را مو شکافی کرده و راه حل ارائه می کند.

موسی کاظمی

داستان

نخستین اشتباهی که نی‌نی کرد، جردادن صفحات کتابش بود. خب ماهم قرار گذاشتیم هر ورقی راپاره می‌کند چهار ساعت توی اتاقش بماند و در را به رویش ببندیم. اوائل، روزی یک صفحه پاره می‌کرد، قرار ماهم سرجایش بود. گرچه گریه و داد و فریاد او پشت دربسته اعصاب آدم راخرد می‌کرد. گفتیم که این بها را باید بپردازی، یا بخشی از آن را. بعداً که دست‌هایش ورزیده شد دو ورق را پاره می‌کرد که باید هشت ساعت پشت دربسته تنها می‌ماند. مزاحمت هم دوبرابرمی‌شد. اما نی نی دست برنمی‌داشت. باگذشت زمان روزهایی رسید که سه یا چهار ورق را پاره می‌کرد. ما هم مجبورمی‌شدیم شانزده ساعت پشت سرهم او را توی اتاق بیندازیم. با این کار تغذیه‌اش دچارمشکل می‌شد و زنم را دلواپس می‌کرد. اما به نظرمن وقتی مقرراتی وضع می‌شود، باید به آن بچسپی و گرنه نتیجه‌ی عکس می‌دهد. آن موقع چهارده یا پانزده ماهه بود. اغلب هم بعد از یک ساعت ‌و خرده‌یی گریه کردن به خواب می‌رفت، که نعمتی بود. اتاق خیلی قشنگی داشت که با اسب چوبی گهواره‌یی وحدودِ صدعروسک و جانور پر شده بود. اگر از وقت استفاده ی درست می‌کرد کلی می‌توانست کار بکند. با جورچین و اسباب بازی. متأسفانه گاهی اوقات که در را باز  می‌کردیم می‌دیدیم کاغذهای بیشتری پاره کرده و باید رقم را بالا می‌بردیم. 

هرازگاهی مختصری ازشرا‌بمان را به نی‌نی می‌دادیم، شراب سفید، قرمز و آبی وخیلی جدی با او حرف زدیم. اماهیچ فایده ای نداشت.

باید بگویم که خیلی باهوش بود. وقتی بیرون از اتاق بازی می‌کرد، باید بودی و می‌دیدی، هر وقت کتاب کنارش بود، نگاه که می‌کردی معلوم نمی‌شد عیبی دارد. اماوقتی دقیق نگاه می‌کردی می‌دیدی که گوشه‌ای از آن پاره شده، ولی من خبرداشتم چکارکرده. این گوشه‌ی کوچک را پاره کرده و قورت داده بود. باید به حساب می‌آمد که آمد.

 به هرحال نی نی نقشه‌های مرا نقش برآب می‌کرد. زنم می‌گفت شاید زیادی سخت می‌گیرم. می گفت بچه لاغر شده است. اما من حالی‌اش کردم که بچه حالا حالاها وقت دارد، باید توی دنیا با دیگران زندگی کند، باید توی دنیایی زندگی کند که کلی مقررات دارد واگر آدم نتواند با این مقررات کنار بیاید توی دنیای سرد و بی‌روحی گیر می‌افتد که همه از او فرار می‌کنند. طولانی‌ترین مدتی که او را توی اتاق حبس کردیم هشتاد و هشت ساعت بود... و زنم با دیلم دررا از لولا کند. تازه بچه دوازده ساعت بدهکاربود، چون بیست‌و پنج صفحه‌یی را پاره کرده بود.

لولای در را دوباره درست کردم و قفل بزرگی به آن زدم، از آن‌هایی که فقط با کارت مغناطیسی باز می‌شود، کارت را هم پیش خودم نگه داشتم.

اما اوضاع بهتر نشد. در را که باز می‌کردیم بچه مثل خفاشی که از دخمه بیرون می آید از اتاق بیرون می‌جست و به سمت اولین کتاب دم دستش هجوم می‌برد، کتاب شب به خیر ماه یا هر چیز دیگر را مچاله می‌کرد و جر می‌داد. سی وچهارصفحه‌ی شب به خیرماه ظرف ده ثانیه کف اتاق بود. به اضافه ی جلد. کمی ‌نگران شدم، با جمع بدهی‌هایش برحسب ساعت، دیدم که تا سال 1992 نمی‌تواند از اتاق بیرون بیاید، البته اگرتا آن وقت چیزی اضافه نمی‌شد. خیلی رنجور شده بود، چند هفته می‌شد که او را به پارک نبرده بودیم. خب به هرحال یک بحران کم و بیش اخلاقی روی دستمان مانده بود.

با اعلام آزادی پاره کردن اوراق کتاب و این‌که علاوه بر آن، پاره کردن کتاب در گذشته هم کار درستی بوده، ماجرا راحل کردم. یکی از کارهای جالبی که آدم وقتی پدر مادر باشد ارزش دارد. من و نی‌نی شادمان کف اتاق نشستیم و کنار هم‌ دیگر ورق‌های کتاب را جر دادیم، گاهی هم محض سرگرمی‌به خیابان می‌رفتیم وشیشه‌ی ماشین‌ها را خرد می‌کردیم.



نویسنده: دونالد بارتلمی‌

مترجم: اسدالله امرایی

کامبارا


خاکستری

سایه ها سیاه

بی رنگی

سرد است

تنها آنجا که انسان ها هستند، رنگ هست، 

تنها در رنگ ، گرما هست. 

تنها در گرما ، زندگی هست.

تا زانو در گرد خاکستری

زندگی خود را به جلو می کشد.

همان گرد است که می پوشاند،

پشت های زنده را

کوه ها و درختان را،

وسقف های نخلی

خانه های تاریک را،

و آسمان هم:

از خاکستری

تا سیاه

تا دور های افق،

تنهاخاکستری،

از گرد خاکستری می ریزد،

سرد،

دلمرده،

در ابدیت

خاکستری

استیو سانو

صبح بخیر


هنوز صبح زود است، کامیون شیر و ماشین نان با در های گرم

در نور برنجی صبح بیهوده انتظار می کشند

صف چرخ های خرید پر جلا 

همچون پرچین طلایی ایستاده است

با سوراخ هایی برای حیوانات و کودکان

کامیون ها محتویات شان را تف می کنند

جلوی مردانی با دفتر های یاد داشت

مردانی با خودکارهای گرسنه ی پشت گوش

به خیابان می روم

که نا من تنهاست

بر زمین سنگینی می کند

نمی توانم خود را متمرکز کنم

خیابان خالی است

جایی در همسایگی 

می شنوم خش خش

روزنامه ها صبح را، مرا غمگین می کنند

خبر ها

توجه مرا به خود جلب نمی کنند

من می توانم به اندازه کافی کاغذ با سرب غم خود پر کنم

ولی

با علاقه گوش می کند، که چطور جهان بر هر در بسته یی یک بار می کوبد

از آشپزخانه ها صدای زمزمه و خش خش به هم خوردن استکان و نعلبکی می آید

و صدای همهمه ی دریا از شیر های آب

مردان در پیراهن های آهار خورده سینه جلو می دهند

و ربش می تراشند و تف می کنند

و در آیینه پی تصویر مثبتی

از زندگی شان می گردند

به تعجب می افتند

از خاکستری بودن موها

و تنبلی زن هاشان

و بعد فراموشش می کنند

در پخش تجاری فواره ها

شروع به زندگی مصنوعی می کنند

و من با آب خسته همدردی دارم

که پمپ ها به آسمان می پاشند. خود را

چون آب در حال سقوط می یابم، که تصفیه شده،

جمع آوری شده و رو به آسمان

پرتاب شده، تا دو باره سقوط کند

اتوبوس ها بر چرخ های سرد می لغزند

غژ و غژ کنان به سوی چراغ راهنما

و هر صد و پنجاه متری بوق می زنند،

چراغ های خیابان یکی پس از دیگری خاموش می شوند

انوبوس ها برای شان ناله می کنند،

دود شیشه یی

سرشار ربع دلاری

آن بالا در فرودگاه

موتور ها ضجه می کشند؛ شروع می کنند به نعره کشیدن،

دود پر از هوای خشن

متعفن

من اما هیچ میلی ندارم

به عکس موتور ها،

چون به خیابان تو می پیچم

تحریک غریزی جسمت را حس می کنم

تازه در آستانه ی خواب

به طریقی معما گونه دریافت

که استخوان خشک نازک انگشتم

در دستکش دوشنبه

مقابل در خانه ات به تردید افتاد

و در حالی که من

به سلامت می اندیشیدم

تو در رویای

خداحافظی با من بودی

روبین نلسونrobin  nelson