روایت

شعر و داستان های من

روایت

شعر و داستان های من

کلاغ پیر


غار...غار...غار...

کلاغ سیاه پیر

از فراز ارغوان

نامم را می خواند

و اینک مرگ

تاریک - بی رنگ - تهی

شاخه های تهی ارغوان

زردی غروب را جار می زند

با صدایی لرزان 

می گویم: چه بی وقت آمدی کلاغ

کلاغ با چشمان سیاه و لوچش 

نگاه می کند مرا

بی شفقت - شرر بار - قاطع

بدون پذیرش ترحم

این کلاغ چقدر عمر دارد

از هابیل تا امروز

تا فردا

و باز هم فردا

از دیروز

تا امروز

و تا روزیکه قابیل بمیرد

و او دور از چشم خدا مدفونش کند

این از چشم شرر بارش پیداست

کلاغ سیاه پیر

می خواهد تنها باشد

بدون هیچ کس

بر فراز ارغوان

و در بی زمانی

جیغ ارغوانی بکشد

کلاغ ترسم را می بیند

التماسم را نه

می خواهم آخرین کام را 

از این دود معطر بگیرم

اگر بگذارد

نمی گذارد

دست هایم سرد می افتند

حتی نمی گذارد

پلکهایم را ببندم

چشمانم نمی بینند

گوشهایم می شنوند

صدای گریه ام را می شنوم

صدای گریه کودکی 

که از شکم بر آمده ی یک تابوت

سر بیرون می آورد

و صدای کلاغ پیر را

غار...غار...غار...

موسی کاظمی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.