داستان قصه شهری است که دارد صنعتی می شود برای همین طبیعت را نابود می کند.اول آسمان شهر را می گیرد و به جایش آسمان فلزی می گذارد وخورشیدش هم نیروی برق قوی است که همه جا را روشن می کند.بعد نوبت درختهاست بعد پرنده ها و حتی سگها و گربه ها را هم خارج می کنند و شهر لم یزرع می شود هیچ گیاهی نمی روید.شهر دیگر فصل ندارد.روز وشب ندارد و به جای همه ی اینها مشابه فلزیش را گذاشته اند.همه ی ،مردم صبح زود می روند سرکار.
تا اینکه یک روز یک قناری کوچک نظم شهر را با آوازاش بهم می ریزد. همه به دنبال دستگیری آن قناری کوچک هستند.
داستان یک قصه نمادین است قناری کوچک می تواند یک اعلامیه ضد حکومت باشد می تواند صدایی از پشت دیوار شهر باشد.آنچه اهمیت دارد این است که مردم با صدای قناری بیدار شده اند و حاکمیت آشفته. حاکم سربازان و پاسبانهایش را برای دستگیری قناری بسیج کرده است. امابا سم پاشی و توری کشیدن جلو مرر ها هم قادر به کنترل پرنده نیست.
داستان از انگیزه و منطق قوی برای تبدیل شدن علی آباد به یک شهر مصنوعی برخوردار نیست و چرا علی آباد این اسم از کجا آمده و هم چنین مرز بین حاکم ومردم هم در این شهر مشخص نیست. هیچ کس در این داستان شخصیت ندارد. اصلا شخصیتی وجود ندارد و پایان داستان هم که مردم شهر را به اجبار ترک می کنند یک پایان غیر منطقی و باسمه ای است.داستان پیرنگ ضعیف و شلخته ای دارد.
موسی کاظمی