روایت

شعر و داستان های من

روایت

شعر و داستان های من

خیابانهای شلوغ


مادر آرزوی زیارت دارد

و  کسی نبست که او را به زیارت ببرد

زندگی آنقدر شلوغ است

که مادر 

گم می شود 

با آرزویش در شلوغی 

بوق ها و چرخ ها و پا ها

ملتمسانه می گوید 

یا قاضی الحاجات

در خیابانهای طویل 

که راهها دور شده اند

قاضی الحاجات 

در هیچ خیابانی ظهور نمی کند

موسی کاظمی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.